این نوشتار پیش کش می شود به فره وشی روان کسی که ساده زندگی کردو سادگی را به من آموخت به کسی که برای نخستین بار مهر اشو زرتشت و ایران را در دلم نهاد، در تنم سدره پوشاندو کشتی بر کمرم بست، دردست راست اوستا ودر دست چپم شاهنامه نهاد، بر لبانم سرود یتا اهونود و اشم وهو آغازید،در گوشم داستان بزرگان ایرانی را زمزمه کرد. این نوشتار پیش کش می شود یگانه بزرگ مرد زندگی ام شادروان پدرم
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 13:28 توسط کشیش اهریمنی
|
ازم می پرسن چرا همیشه سیاه می پوشی؟ می گم سوگوارم!! می گن در چه سوگی؟ میگم سوگ عشق منه
خون ریخته شده خدا...!!!
آره درسته خون ریخته شده خدا ! خونی که به دست ما آدمیزادهای کثیف ریخته شد... هر کدوم به نحوی توی زندگی خودمون خدا رو کشتیم و به جاش شیطان رو بر تخت سلطنت نشوندیم و به پرستشش مشغول شدیم! آره، می خواد خوشتون بیاد، میخواد نیاد. این حقیقت محضه... دقیقا همون چیزیه که بهش می گن حقیقت. هممون غرق شدیم توی لجنزار کثیفی به اسم زندگی... توش دست و پا می زنیم و از کثافتاش تغدیه می کنیم تا زنده بمونیم، شاید کمی بیشتر...
خدا واسه همه ما مرده. ایمان، اعتقادات، مقدسات... چیزهایی هستن که خیلی با احتیاط روی دیوار اتاقامون قاب گرفتیمشون.اصول و قواعد انسانیت چیزهایی هستند که زیر پا گذاشتیمشون. نگید که اینطور نیست! مطمئن ام که هست. دیگه خدا توی قلبهای ما جایی نداره... و شیطان حکمران مطلقه...!!!
دوست دارم یه جا بشینم و زار زار گریه کنم... فریاد بکشم ، از ته دل. از عمق وجودم... یه جایی که فقط من باشم. خدا هم باشه... من باشم و خدا. شیاطین نباشن. حتی فرشته ها هم نباشن! آدما هم همینطور . فقط من و خدا... خیلی وقته باهاش حرف نزدم. قهر نیستم. نمی دونم چی بهش بگم! بهش بگم از این دنیای لعنتی ای که آفریده بیزارم!؟ بگم زندگی ای رو که بهم داده نمی خوام!؟ بگم آدم هایی رو که آفریده دوست ندارم!؟ و تما چیزهایی که آفریده!؟ حتی خودمو...!؟ آهان، نکنه مثل قدیما باید بهش بگم دوستش دارم!؟ نه... این یکی رو دیگه باور نمیکنه...! امکان نداره باور کنه... دیگه نه...!
دلم خیلی خیلی ، به طرز غیر قابل وصفی تنگ شده... برای خودم ... و برای خدا هم....!!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:12 توسط کشیش اهریمنی
|
در آن روز... بادهای شمالی خواهند وزید... درختان خشک می شوند و برگهای سبزشان به زردی می گراید... ابرهای تیره، بر فراز آسمان خبر از خشم خدایان میدهند...
اجساد پوسیده از قبرها بیرون می آیند... ارواح سرگردان در جایگاه ابدی خود منزل می یابند!!! شبی سرد در انتظار زمینیان است... در نهایت تاریکی!!! ترس بر دل جنگجویان چیره می شود! مرگ در انتظار آنان است... زیرا که فرشتگان مرگ آنان را از آن سوی ابدیت فرا می خوانند... طوفانی شوم همه چیز را نابود خواهد کرد... رودها خشک می شوند... و زمین به لرزه می افتد. کثافت از همه جا می بارد... بوی تعفن زمین را می گیرد... در نهایت تاریکی!!!

آتش جنگ شعله می کشد بر سر انسان ها... جنگی میان انسان ها... برای انسان ها... و این است جنگ نهایی بشر... جنگی که پیروزی ندارد... و بازنده ای هم!!! همه خواهند مرد...در نهایت تاریکی!!!
آتش و خون... چیزیست که دیده می شود... و نه هیچ چیز دیگری!!! اجساد به روی هم انباشته می شوند...و شب هنگام، وقتی که شیاطین خون آشام از آنها تغذیه می کنند... دیگر راهی نیست... باید تسلیم شد... در نهایت تاریکی!!!
فلک به هم می پیچد... و به نظاره می نشینند انسان ها ، آخرین غروب خورشید را...و واپسین تشعشعات حیات بخش آن را... که دیگر طلوعی در کار نخواهد بود... در نهایت تاریکی!!!
عده ای می خوانند پروردگارشان را... در عبادت های شبانه خویش طلب آمرزش می کنند برای نسل انسان... و می دانند در اعماق قلب های تیره خود که راهی نیست... جز فرود عذابی بس دردناک... برای آمرزش گناهان... در نهایت تاریکی!!!

سواران سیاه پوش از راه خواهند رسید... و عذاب موعود را خواهند آورد، همراه با غبار راهشان... و در آن شب سرد... نژاد انسان برای همیشه از روی زمین پاک میشود... در نهایت تاریکی!!!
آری فرا خواهد رسید...در نهایت تاریکی!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:11 توسط کشیش اهریمنی
|